یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود
یه خدا بود با چند تا جن و پری اطرافش؛ ولی تنها بود
مثل بعضی از ما که دور و برمون پر از دوست و
آشناست ولی.....تنهاییم).
خدا با اونا روزگار میگذروند ، ولی تو فکر یه مخلوق
جدید بود؛دست به کار شد ؛ آدمو آفرید ولی آدم قدرشو ندونست.
خدا هم آدمو فرستاد روی زمین که تا مدتی خودش و بچِّه
هاش اونجا باشن تا شاید بیشتر قدرشو بدونن(این به نفع آدما بود)
روزگاری گذشت آدما به تبعیدگاهشون عادت کردن،اسیرش شدن.
وقتی خدا دید که آدما این طوری شدند پیش خودش گفت
بگذار خوش باشند،پس برای اونا مداوم اسباب بازی فرستاد.
بعضیها با اسباب بازیها بازی میکردند و با کار کسی هم کاری نداشتند*
بعضیها اسباب بازیهای دیگرونم ازشون میگرفتن و بیشتر می خواستند*
بعضیها اسباب بازیها دلشونو میزد و هواسشون جمع کسی میشد که
اسباب بازیها رو بهشون میداد*
دسته ی آخر صاحب اسباب بازیها رو به خود اسباب بازیها ترجیح میدادن ؛
خدا هم اونا رو میبرد پیش خودش .


.jpg)
احمد شاملو در سال 1304 درتهران چشم به جهان گشود دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی او بسیار نا مرتب و در شهرهای گوناگون بوده زیرا پدرش افسر ارتش بود و به همین جهت خانواده اش همواره در شهرهای مختلف بودند سرانجام دوره دبیرستان را در تهران به پایان رساند