تبليغاتX
یادگاری

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود

یه خدا بود با چند تا جن و پری اطرافش؛ ولی تنها بود

مثل بعضی از ما که دور و برمون پر از دوست و

آشناست ولی.....تنهاییم).

خدا با اونا روزگار میگذروند ، ولی تو فکر یه مخلوق

جدید بود؛دست به کار شد ؛ آدمو آفرید ولی آدم قدرشو ندونست.

خدا هم آدمو فرستاد روی زمین که تا مدتی خودش و بچِّه

هاش اونجا باشن تا شاید بیشتر قدرشو بدونن(این به نفع آدما بود)

روزگاری گذشت آدما به تبعیدگاهشون عادت کردن،اسیرش شدن.

وقتی خدا دید که آدما این طوری شدند پیش خودش گفت

بگذار خوش باشند،پس برای اونا مداوم اسباب بازی فرستاد.

بعضیها با اسباب بازیها بازی میکردند و با کار کسی هم کاری نداشتند*

بعضیها اسباب بازیهای دیگرونم ازشون میگرفتن و بیشتر می خواستند*

بعضیها اسباب بازیها دلشونو میزد و هواسشون جمع کسی میشد که

اسباب بازیها رو بهشون میداد*

دسته ی آخر صاحب اسباب بازیها رو به خود اسباب بازیها ترجیح میدادن ؛

 خدا هم اونا رو میبرد پیش خودش .

 

 

 

+ نوشته شده توسط امیر حسین مکاریانی در و ساعت 23:58 |

شیرم که پنجه های من آرایش من است

                                                   آرایش نمایش فرسایش من است

این پنجه ها که پنجره ی بخت من شدند

                                              حالا ببین چگونه پر خواهش من است

بنگر  چگونه  شعله ی امید  کو ر شد

                                              حا لا  که فصل  پرتو آسایش من است

یک شیر خسته طعمه ی کفتار می شود

                                            آهسته تر دریده شدن خواهش من است

+ نوشته شده توسط امیر حسین مکاریانی در و ساعت 11:26 |

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی                   

 آراسته با شکل مهیبی سر و بر را

گفتا که منم مرگ و اگر خواهی زنهار            

  باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را

یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار               

 یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را

یا خود ز می ناب کشی یک دو سه ساغر           

 تا آن که بپوشم ز هلاک تو نظر را

لرزید از این بیم جوان بر خود و جا داشت

کز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم نر را

گفتا پدر و خواهر من هر دو عزیزند

هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را

لکن چو به می دفع شر از خویش توان کرد

مینوشم و با وی بکنم چاره ی شر را

جامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستی

هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را

ای کاش شود خشک بن تاک و خداوند

زین مایه ی شر حفظ کند نوع بشر را

+ نوشته شده توسط امیر حسین مکاریانی در و ساعت 12:4 |

آنقدر دل به دامن این روزگار بست

تا بسترش رسید وقت و به وقت از همه گسست

حالا سکوت گرفته است صدای محیط را

انگار چشم او شب و....

کارش نگاه بود

***

گاهی سیاهی قلبش تلپ...تلپ

گاهی نوشته ی سنگش ترق...ترق

او رفت

بی رغبتی که به رفتن نشان دهد

+ نوشته شده توسط امیر حسین مکاریانی در و ساعت 23:18 |

پسران از نو جوانی شروع به ساخت خانه ای می کنند,  بعضی قصر و عده ای کلبه ی محقری می سازند.

همزمان دختران یاد می گیرند چطور به خانه رسیدگی کنند.

وقتی پسری خانه ی خود را کامل کرد, به دنبال دختری می گردد که به آنجا دعوتش کند؛ به خانه ای که خود ساخته.

اینجاست که تعارضات شکل می گیرد:

1-اگر پسری قبل از اتمام دختری را دعوت کند..... (فرض کنید در خانه ای زندگی می کنید که سقف ندارد)

2-اگر دختری که توانایی رسیدگی به یک قصر دارد  وارد کلبه ی محقری شود..... (فرض کنید در سوراخ موشی زندگی می کنید)

3-اگر پسری که یک قصر بنا کرده، دختری که توانایی رسیدگی به آن را ندارد دعوت کند .....(فرض کنید  به تنهایی باید امور یک بیمارستان را رسیدگی کنید)

 

سعی کنید امور دلتان با صاحب خانه همخوان باشد.

+ نوشته شده توسط امیر حسین مکاریانی در و ساعت 11:41 |

تنگ است دل

به دیر کردنت عادت نکرده است

دیریست به هیچ عادتی عادت نکرده است

دریافت کرده بند بند دلم قید وبند تو

ذهنم           تصور چشم پلنگ تو

می خواهمت     هنوز و همان روز هر زمان

اما خودم به هیچ عادتی عادت نکرده است

+ نوشته شده توسط امیر حسین مکاریانی در و ساعت 12:26 |
اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم
+ نوشته شده توسط امیر حسین مکاریانی در و ساعت 9:21 |
احمد شاملو در سال 1304 درتهران چشم به جهان گشود دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی او بسیار نا مرتب و در شهرهای گوناگون بوده زیرا پدرش افسر ارتش بود و به همین جهت خانواده اش همواره در شهرهای مختلف بودند سرانجام دوره دبیرستان را در تهران به پایان رساند
در سال 1323 برای همیشه دست از تحصیل شست و ضمن ادامه مبارزه سیاسی تمام مدت به نوشتن و سرودن پرداخت زندگی احمد شاملو در کار روزنامه نویسی و اداره مجلات ادبی گذشته و تا کنون شغل دولتی نداشت
اداره مجله هفتگی آشنا کتاب هفته و هفته نامه خوشه با بود

+ نوشته شده توسط امیر حسین مکاریانی در و ساعت 9:10 |
+ نوشته شده توسط امیر حسین مکاریانی در و ساعت 10:12 |
یه دختره نابینا دوست پسر نازی داشت اونا باهم روزای

خوبی رو می گذروندند . دختره همیشه به دوست

پسرش می گفت  «اگه بینا بودم همیشه نگات می کردم»

تا اینکه یکی پیدا شد چشمهاشو به دخترک بده

حالا دیگه دخترک می دید.    بعد از چند روز سراغ

دوست پسرش رفت تا بشینه و همش نگاهش کنه ولی...

دید که اون نا بیناست ناراحت شد و اصبانی گفت دیگه

نمی خوام ببینمت پسر اشک تو چشماش جمع شد

و رفت تو دلش گفت «.......مراقب چشمام باش.....» 

 

+ نوشته شده توسط امیر حسین مکاریانی در و ساعت 9:57 |